کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
|
متفکران اهل دل را دوخصلت باشد : دل سخن پذیر - سخن دل پذیر
|
||||||
|
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم نوشته شده در تاريخ 88/09/09 توسط مجید جان
حق معرفتی به هر نگاهم داده
نوشته شده در تاريخ 88/08/30 توسط مجید جان
کنار سفره که بودیم حرف مشهد شـد
وزید بوی خراسان و ناگـهان رد شد دوباره یـاد غریب آشـنا و شـوق حرم و سیل اشک که پشت پلکها سد شد و دخترم که به دل حسرت زیارت داشت درست هم نظر مرتضـی و احمـد شد دو سـال هست که تو قـول داده ای بابا بـرای مـا که نـرفتیم واقعـآ بـد شد تمام بودنـم آوار شـد و یـک لحظــه زمان برای عبور از خـودش مردد شد دو روز بـعد بلیـط و شـروع یک پروار کبوترانـه دلـم بـی قـرار گنبـد شد قطار تهران،مشهد درست ساعت هشت و ایستگاه که سرشار بـوق ممتد شد و چند ساعت دیـگر به صحـن آزادی نگاه منتظرم گـرم رفـت و آمـد شد نوشته شده در تاريخ 88/08/30 توسط مجید جان
شاعر : رزيتا نعمتي
چشمهايم را که ميبندم، تو را بو ميکنم خواب ديدم روي صحن تو طلاکاري شدم ضامنم ميگردي و احساس آهو ميکنم مثل آن دست ميان ظرف سقاخانهات دستهاي خواهشم را پيش تو رو ميکنم خواب ديدم روي آبيهاي نقش گنبدت با دو رکعت، دانه دل را پرستو ميکنم آسمان پاي پياده روي دستم ميرسد زير لب با گريه وقتي صحبت از او ميکنم کيستي اي آشنايم اي تماشاي غريب با تو تنها با تو تنها با تو من خو ميکنم نوشته شده در تاريخ 88/08/16 توسط مجید جان
ساده ترین چیز توی زندگی اینه که بهش بگی : عزیزم دوست دارم
نوشته شده در تاريخ 88/06/13 توسط مجید جان
یه چیزی بگم
هر وقت تصمیم گرفتی یه کاری رو بکنی همون موقع که تصمیم گرفتی حتی شده یکم از اون کار رو انجام بده تا کارت به فردا نیفته. . . این راه رو پیش بگیرین ببینین کاراتون زود تر انجام میشه یانه مثلاْ تصمیم میگیری تا آخر ماه کتاب شنگول و منگول رو تموم کنی اولین قدم اینه که همین حالا که تصمیم گرفتی بری و کتاب رو از توی کتاب خونه برداری و روی میز بذاری نوشته شده در تاريخ 88/06/12 توسط مجید جان
تنها راه سعادت همانا سادگي و شبيه شدن به مردم ساده است و مابقي همه فريب و دردسر است.
نوشته شده در تاريخ 88/06/10 توسط مجید جان
سیب محبت است به هم سیب تعارف کنید
نوشته شده در تاريخ 88/06/09 توسط مجید جان
درد عاشق را دوایی بهتر از معشوق نیست شربت بیماری فرهاد را شیرین کنید نوشته شده در تاريخ 88/06/01 توسط مجید جان
پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد: پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم! پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است! مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد و معامله به اين ترتيب انجام مي شود ................ نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد!
ارسالی از سیاه چشم ماه سیما نوشته شده در تاريخ 88/05/22 توسط مجید جان
نشسته بود وسط کوچه کنار بچههایش گریه میکرد
موسی پرسید: چرا گریه میکنید؟ !زن گفت: تو هم مثل بقیه میپرسی و میروی موسی دوباره پرسید .زن جواب داد: بچههایم بی پدرند، گاومان هم مرده، به نان شب محتاجم .ایستاد کنار کوچه و شروع کرد به نماز خواندن .زیر لب چیزهایی گفت و چوب را برداشت و زد به گاو .حیوان خودش را تکان داد و بلند شد زن بدنبال موسی دوید و صدا زد: تو عیسی بن مریم هستی؟ .موسی پاسخ داد: عیسی بن مریم نه! موسی بن جعفر با نام وبلاگم بزنی اشکال نداره
ارسالی از سیاه چشم ماه سیما نوشته شده در تاريخ 88/05/03 توسط مجید جان
چتر خود را بستم زیر باران رفتم
باران روی سرم می بارد لذت می برم اما. . . عده ای چتر بر سرشان می گیرند لذتش را از دست داده اند این لذتم را می کوبد چترت را رها کن باران محبت است مجید جان نوشته شده در تاريخ 88/04/20 توسط مجید جان
در ماه رجب خود را ورق بزنیم
نوشته شده در تاريخ 88/04/08 توسط مجید جان
درعالم گلها چه بوها كه شنيدم از مهر مرا عطر توام مشك فراز است میلاد باسعادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) مبارک
نوشته شده در تاريخ 88/03/23 توسط مجید جان
مردم در خانه فاطمهزهرا(س) زاريکنان نشستهاند. منتظرند تا پيکر مطهر را از خانه خارج کنند و بر آن نماز بخوانند. ابوذر به ميان مردم ميآيد؛ ميگويد اي مردم متفرق شويد که پيکر دختر رسولالله را فعلا تشييع نميکنيم. مردم نيز به گمان اينکه فردا او را به خاک ميسپارند، کمکم از بيت علي(ع) و فاطمه(س) خارج ميشوند. حال آنکه همان شب علي(ع) با کمک اسماء بدن مبارک همسرش را غسل ميدهد و کفن ميپوشاند. صدا ميزند حسنم! حسينم! زينبم! يا امکلثوم! بياييد و با مادرتان وداع کنيد که اين آخرين وداع است تا ديدار بعدي در بهشت؛ و کمي بعد آنها را از کنار بدن مبارک دور ميکند. علي بر پيکر مطهر نماز ميخواند. شب از نيمه گذشته و سکوت بر شهر و خواب بر چشمان حکمفرماست. علي(ع) و عباس(ع) پيشاپيش تابوت در حرکتند و پشت سر آنها فضلبن عباس و رابع. تشييعکنندگان هم حسن(ع) و حسين(ع)، عقيل، سلمان، ابوذر، مقداد، بريدة،عمار و يکي ديگر از بنيهاشم هستند. امام(ع)خود وارد قبر ميشود. پاره تن رسولالله(ص) را به خاک ميسپارد. کمي خاک بر روي بدن پاکش ميريزد؛ ميگوي: اي زمين! وديعه مرا در خود نگه دار. او دختر رسول خداست. سپس ميگويد: «بسم الله الرحمن الرحيم. بسم الله و بالله و علي ملة رسولالله محمدبنعبدالله(ص).» اي صديقه طاهره! تورا به کسي ميسپارم که از من بر تو أولي است. من از تو راضيام؛ چراکه خداوند از تو راضي است. سپس از قبر خارج شد. حاضران بر بالين آن دردانه نبوي خاک تقديم کردند. امام(ع) کمي قبر را برجسته کرد... نوشته شده در تاريخ 88/03/02 توسط مجید جان
تا که پرسیدم ز منطق عشق چیست در جوابم این چنین گفت و گریست لیلی و مجنون همه افسانه اند عشق تفسیری ز زهرا و علیست نوشته شده در تاريخ 88/02/28 توسط مجید جان
تا هدفت مشخص نباشد قدم گذاشتن در مسیر ها بی فایده است نوشته شده در تاريخ 88/02/25 توسط مجید جان
چه کسی میداند که تو در پیله خود تنهایی؟ چه کسی میداند که تو اکنون پی یک روزنه در فردایی ؟ پیله ات را بگشای . . . تو به اندازه ی پروانه شدن خلق شدی از برای پرواز کی برون خواهی رفت پیله ات را بگشای. . . نوشته شده در تاريخ 88/02/21 توسط مجید جان
دلا بیا به سرای علی دری بزنیم به خانه ای که درش سوخته سری بزنیم خبر رسیده که این روزها علی تنهاست بیا به خانه ی بی فاطمه سری بزنیم نوشته شده در تاريخ 88/02/17 توسط مجید جان
اینم یکی از جدیدترین آثار استاد فرشچیان عشق را در این تصویر جستجو کنید
نوشته شده در تاريخ 88/02/11 توسط مجید جان
قصه ی عجیبی است !!! ۷۰ میلیون نفر شامگاه هر جمعه در انتظار سریال یوسف پیامبرند. غافل از اینکه ۱۱۷۴ سال است که یوسف زهرا (س) فقط منتظر ۳۱۳ نفر است !!!
نوشته شده در تاريخ 88/02/10 توسط مجید جان
یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه یک روز رسد شادی به اندازه ی دشت افسانه ی زندگی چنین است عزیز در سایه ی کوه باید از دشت گذشت
نوشته شده در تاريخ 88/02/07 توسط مجید جان
اینم یه مطلب جالب که نویدجان داده بذارم تو وبلاگ. . . گفتم : خسته ام . گفتی : هرگز از رحمت خدا نا امید مباشید(سوره زمر/۵۳) گفتم غیر از تو کسی رو ندارم . گفتی : از رگ گردن به تو نزدیک تر ام(سوره ق /۱۶) گفتم : ولی انگار من رو فراموش کردی. گفتی : مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم (سوره بقره/۱۵۲) گفتم : تا کی باید صبر کنم. گفتی :و تو چه میدانی شاید آن ساعت بسیار موقعش نزدیک باشد(احزاب/۶۳) گفتم : دلم گرفته. گفتی : باید به فضل و رحمت خدا شادمان شوید (سوره یونس /۵۸)
نوشته شده در تاريخ 88/02/02 توسط مجید جان
ما آدما همیشه
صداهای بلند رو میشنویم پر رنگ ها رو میبینیم و کارهای سخت رو دوست داریم غافل از اینکه خوبها آسون میان بی رنگ می مونن و بی صدا میرن. . . نوشته شده در تاريخ 88/02/02 توسط مجید جان
شاپرک بالت شکسته پر پرواز تو بسته غروبه دل نگرونه ارسالی از پسر کوچولو نوشته شده در تاريخ 88/01/27 توسط مجید جان
اینم یه پست از شهدا بخاطر درخواست دوست خوبم نوید جان
مهدی باکری در سال 1333 شمسی در میاندوآب به دنیا آمد. با ورود به دانشگاه مرحلهی جدیدی از زندگی علمی و سیاسی او آغاز شد. در همان سالها به طور جدی پا در عرصهی مبارزات سیاسی و انقلابی گذاشت. مطالعهی کتاب ولایت فقیه امام خمینی نقش مهدی در شکلگیری شخصیت او بر جا گذاشت.
ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ 88/01/23 توسط مجید جان
نوشته شده در تاريخ 88/01/20 توسط مجید جان
نخ شمع از شمع پرسید.
چرا وقتی من میسوزم تو آب میشی؟ شمع جواب داد : مگه میشه کسی که تو قلبمه بسوزه و من اشک نریزم. . . نوشته شده در تاريخ 88/01/17 توسط مجید جان
|
||||||